جزئیات



بوسه

مردی به همسرش این گونه نوشت:

عزیزم این ماه حقوقم را نمی توانم برایت بفرستم به جایش 100 بوسه برایت فرستادم.

عشق تو

همسرش بعد از چند روز اینجوری جواب داد:

عزیزم از اینکه 100 بوس برام فرستادی نهایت تشکر را می کنم.



ریز هزینه ها:

1..با شیر فروش به 2 بوس به توافق رسیدیم.

2.معلم مدرسه بچه ها با 7 بوس به توافق رسیدیم.

3....صاحب خانه هر روز می اید و 2-3 بوس از من می گیرد.

4.با سوپر مارکتی فقط با بوس به توافق نرسیدیم بنابرین من ایتم های دیگری به او دادم.

5.سایر موارد 40 بوس.

نگران من نباش...هنوز 35 بوس دیگر برایم باقی مانده که امیدوارم بتونم تا اخر این ماه با اون سر کنم

یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳۸٩ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

طلا، زن، مرد

طلا را به وسیله آتش....زن را به وسیله طلا ....و مرد را به وسیله زن امتحان کنید.

                                                                                            "فیثاغورث"

یکشنبه ٩ اسفند ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

دستهایی بالای دست

یه مرد خیلی خجالتی میره توی یه کافه تریا. چند دقیقه که میشینه توجهش نسبت به یه دختر خوشگل که کنار میز بار نشسته بوده جلب میشه. مرد نیم ساعت با خودش کلنجار میره و بالاخره تصمیمشو میگیره و میره سراغ دختر و با خجالت و آروم بهش میگه: ممم... میتونم کنار شما بشینم و یه گپی با همدیگه بزنیم؟
یهو دختر داد میزنه: چی؟! من هرگز امشب با تو نمی خوابم

همهء مردم برمیگردن و چپ چپ به مرد نگاه می کنن
مرد سرخ میشه و سرشو میندازه پایین و با شرمندگی میره میشینه سر جاش

بعد از چند دقیقه دختر میره کنار مرد میشینه و با لبخند میگه: من معذرت میخوام. متاسفم که تو رو خجالت زده کردم. راستش من فارغ التحصیل روانپزشکی هستم و دارم روی عکس العمل مردم در شرایط خجالت آور تحقیق می کنم

یهو مرد داد میزنه: چی؟! منظورت چیه که 200 دلار برای یه شب می گیری؟

 

دوشنبه ٢۱ دی ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

گنجشک با خدا قهر بود…

 
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .
 
فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:
 
می آید ؛ من تنها  گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که
 
دردهایش را در خود نگاه میدارد…
 
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
 
فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،
 
گنجشک هیچ نگفت و…
 
خدا لب به سخن گشود :  با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت :  لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.
 
تو همان را هم از من گرفتی.
 
این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟
 
و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.
 
خدا گفت:  ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو
 
از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
 
خدا گفت:  و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
 
دشمنی ام برخاستی!
 
اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.
 
ناگاه چیزی درونش فرو ریخت , های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...  

پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

عیب گویی

دوست آن باشد که گوید عیب دوست ، نه آنکه عطار بگوید...

دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

 

فراق و وصل چه باشد ...

                             

                               "FRSI1"

سه‌شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

مرد

نیم کیلو باش ولی...

مرد باش .

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

چیزهای کوچک زندگی

 

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج‌های دو قلوی معروف آمریکا شد، یک شرکت، از بازماندگان شرکت‌های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند. 

در صبح روز ملاقات، مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان‌ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود: 

 

ـ مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود و باید شخصا در کودکستان حضور می‌یافت. 

ـ همکار دیگر زنده مانده بود، چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد. 

ـ یکی از خانم‌ها دیرش شده بود، چون ساعت زنگ‌دارش سر وقت زنگ نزد! 

ـ یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد. 

ـ یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد. 

ـ اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود. 

ـ یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد. 

ـ یکی دیگر بچه‌اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود. 

ـ یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود. 

ـ و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج‌ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک دراگ استور ایستاد تا یک چسب زخم بخرد و به همین خاطر زنده ماند! 

به همین خاطر هر وقت در ترافیک گیر می‌افتم، آسانسوری را از دست می‌دهم، مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم ... و همه چیزهای کوچکی که آزارم می‌دهد با خودم فکر می‌کنم که خدا می‌خواهد در این لحظه من زنده بمانم. 

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح‌تان خوب شروع نشده است، بچه‌ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند، نمی‌توانید کلید ماشین را پیدا کنید، با چراغ قرمز روبرو می‌شوید، عصبانی یا افسرده نشوید، بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست

دوشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

دیب؟؟؟

یارو زبونش میگرفته میره داروخونه میگه: آقا دیب داری؟ میگه: دیب دیگه چیه؟ میگه: دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.

طرفش میگه: والا ما تا حالا دیب نشنیدیم. چی هست این دیب؟

یارو میگه: بابا دیب. دیب.

طرف می‌بینه نمی‌فهمه، میره به رییس داروخونه میگه. اون میاد می‌پرسه: چی می‌خوای عزیزم؟

یارو میگه: «دیب!»

رییس می‌پرسه: دیب دیگه چیه؟

یارو میگه: بابا دیب دیگه. اینورش دیب داره، اون‌ورش دیب داره.

رییس داروخونه میگه: تو مطمئنی که اسمش دیبه؟

یارو میگه: آره بابا. خودم دائم مصرف دارم. شما نمی‌دونید دیب چیه؟

رییس هم هر کاری می‌کنه نمی تونه سر در بیاره و کلافه میشه. یکی از کارکنای داروخونه برای خودشیرینی میاد جلو و میگه: یکی از بچه‌های داروخونه مثل همین زبونش می‌گیره. فکر کنم بفهمه این چی می‌خواد. اما الان شیفتش نیست.

رییس داروخونه که خیلی مشتاق شده بود بفهمه دیب چیه، گفت: اشکال نداره. یکی بره دنبالش، سریع برش دارین بیارینش.

می‌رن اون کارکنه رو میارن. وقتی میرسه از یارو می‌پرسه: چی می خوای؟

یارو میگه: دیب.

کارکنه میگه: دیب؟

یارو: آره

کارکن: که اینورش دیب داره، اونورش دیب داره؟

یارو: آره.

کارکن: داریم! چطور نفهمیدن تو چی میخوای؟

همه خیلی خوشحال شدن که بالاخره فهمیدن یارو چی میخواد. کارکنه سریع میره توی انبار و دیب رو میذاره توی یه مشمع مشکی و میاره میده به یارو و اونم میره پی کارش.

همه جمع میشن دور اون کارکن و با کنجکاوی می‌پرسن: چی می‌خواست این؟

کارکن میگه: دیب!

می‌پرسن: دیب؟ دیب دیگه چیه؟

میگه: بابا اینورش دیب داره، اونورش دیب داره!

رییس شاکی میشه و میگه: اینجوری فایده نداره. برو یه دونه دیب ور دار بیار ببینیم دیب چیه؟

کارکن میگه: تموم شد. آخرین دیب رو دادم به این بابا رفت!  

 

سه‌شنبه ۱٤ مهر ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

چرا ؟

جرا اتفاقهای بد برای ادمای خوب میوفته ؟

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸ توسط خودم | پيام هاي ديگران ()

 

خودم

RSS 2.0

Design By ParsTheme